چه رنجی است لذت ا را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و
چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن،در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است ....
دکتر علی شریعتی
زندگی زیباست ، زشتی های آن تعبیر ماست،در مسیرش هرچه نازیباست تقصیر ماست.
زندگی هنر نقاشی است، سعی کن همیشه طوری زندگی کنی که هیچ وقت
حسرت داشتن پاک کن رانخوری.
کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم ماندنی ، نه حاشیه ای از یاد رفتنی.
علت توجه بشر به آسمان این است که دستش آن طوری که می خواهد به آن نمی رسد.
وقتی کوچک بودم فکر می کردم که عشق عروسکی است که می توانم با آن بازی کنم،
ولی وقتی بزرگ شدم معنی و مفهوم عشق را فهمیدم که من عروسکم.
بزرگترین لذت در زندگی انجام دادن کاریست که دیگران می گویند تو نمی توانی.
تا توانی با همه یکرنگ باش، فرش از صد رنگ بودن زیر پا افتاده است.
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم
تقصیر کسی نیست که این گونه غریبیم
شاید که خدا خواست که دل تنگ بمیریم
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد
و آشفته سازد خواب خفته گان، خفته را
بدین سان بشکند سکوت مرگ بارم را.
زنده یاد دکتر علی شریعتی
۸/۸/۸۸
میلاد هشتمین نور،ثامن الحجج، عالم العالمین گرامی باد.

آن ها به واسطه ی شما می آیند، اما نه از شما،
و با آن که با شما هستند ،اما از آن شما نیستند.
شما می توانید مهر خود را به آن ها بدهید،
اما نه اندیشه های خود را ،
زیرا که آن ها اندیشه های خود را دارند.
شما می توانید تن آن ها را در خانه نگاه دارید، اما نه روحشان را،
زیرا که روح آن ها در خانه ی فرداست، که شما را به آن راه نیست ، حتی در
خواب شما می توانید بکوشید تا مانند آن ها باشد،
اما مکوشید تا آن ها را مانند خود سازید.
زیرا که زندگی واپس نمی رود و در بند دیروز نمی ماند...
پیامبر و دیوانه
جبران خلیل جبران
من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شبها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم : تو را دوست دارم
نه خطی،نه خالی!نه خوابی و خیالی!
من ای حس مبهم تو را دوست دارم
سلامی صمیمیتر از غم ندیدم
به اندازه غم تو را دوست دارم
بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم : تو را دوست دارم
جهان یک دهان شد هماواز با ما:
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم
زنده یاد قیصر امین پور
ساکت و ساده و سبک بود ، قاصدکی که داشت می رفت.
فرشته ای به او رسید و چیزی گفت.
قاصدک بی تاب شد و هزاربار چرخید و چرخید و چرخید .
قاصدک رو به فرشته کرد و گفت :
((اما شانه های من ظریف است .
زیر بار این خبر می شکند.
من نازک تر از آنم که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم.))
فرشته گفت : ((در ست است، آنچه تو باید بر دوش بکشی ناممکن است و
سنگین، حتی برای کوه.
اما تو می توانی، زیرا
قرار است بی قرار باشی.))
فرشته گفت: ((فراموش نکن. نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر.))
آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند و خبری دشوار که
بوی ازل و ابد می داد.
***
حالا هزاران سال است که قاصد می رود، می چرخد و می رود،
می رقصد و می رود و همه می دانند
که او با خود خبری دارد.
دیروز قاصدکی به حوالی پنجره ات آمده بود. خبری آورده بود و تو یادت رفته
بود
که هر قاصدکی یک پیامبر است. پنجره بسته
بود، تو نشنیدی و او رد شد.
***
اما اگر باز هم قاصدکی را دیدی، دیگر نگذار که بی خبر بگذارد و برود.
از او بپرس چه بود آن
خبری که روزی فرشته ای به او
گفت و او این همه بی قرار شد.
عرفان نظرآهاری
دوباره من و تو با هم حکایتی کوتاه
سکوت، گریه، تبسم و صحبتی کوتاه
دخیل و نذر و دعا بیثمر نشد، یعنی
به دور چشم سیاهت زیارتی کوتاه
گمان نمیکنم این لطف سهم من باشد
که پا به پای تو باشم مسافتی کوتاه
اگر چه بین من و تو دو دست بسیار است
اگرچه از تو ندارم شکایتی کوتاه
جواب نامهی من را چگونه خواهی داد
سلام مختصری یا عبارتی کوتاه
هادی خوانساری(کرج)

بر صندلی چوبی نشسته بود وپاکتی پشمی به تن داشت و چای می نوشید، بی خیال. فنجان چای اما از خاطره پر بود و انگار
حکایت می کرد از مزرعه ی چای و دختر چایکار و حکایت می کرد از لبخندش که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی
می زد و دستهایش که چه خسته بود وچه قدر گل داشت . چای، خوش طعم بود. پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده و آن
که عاشق است، دلشوره دارد و ان که دلشوره دارد، دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد.
پس دختر چایکار خدایی داشت.
***
ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت و تا گوسفندان تا آن کوه بلند و آن روستای دور و آن چوپان که هر
گرگ و میش و هر خروس خوان راهی می شد. وتنها بود و چشم می دوخت به دور دست ها و نی می زد و سوز دل داشت.
و ان که سوز دل دارد و نی می زند و چشم میدوزد و تنهاست، حتما عاشق است و آن که عاشق است، دعا می کند و ان که
دعا می کند حتما خدایی دارد.
پس چوپان خدایی داشت.
***
دست بر دسته ی صندلی اش گذاشت. دست بر حافظه چوب و چوب، نجار را به یاد آورد و نجار درخت را و درخت دهقان را و
دهقان همان بود که سال های سال نهال کوچک را آب داد و کود داد و هرس کرد و پیوند زد. و دل به هر جوانه بست و دل به هر
برگ کوچک .
و آن که می کارد و دل می بندد و پیوند می زند، امیدوار است و آن که امید دارد، حتما عاشق است و آن که عاشق است، دعا
می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد.
پس دهقان خدایی داشت.
***
و او که بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید ، با خود گفت : ((حال که دختر چایکار و چوپان
جوان و دهقان پیر خدایی دارند، پس برای من هم خدایی است. )) و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست از صندلی چوبی و
ژاکت پشمی و فنجان چای هم به خدا راهی است.
عرفان نظر آهاری
من نه از جنس خدایم و نه از جنس بلور نابی و پاکی و خالص صفتی نیست درم، من همانم که خودم میدانم. من همانم که خدا می داند ...
آدما دوستان صمیمی را زود از یاد می برند، همین که باران بند آمد چترهایشان را جا میگذارند.
یک عشق بزرگ، به موجودات بسیار ساده قدرت و قابلیت تیزهوشی، از خودگذشتگی و اعتماد و اطمینان خاص میبخشد.
آندره موروا
همیشه دلیل شادی کسی باش نه قسمتی از شادی اون و همیشه قسمتی از غم کسی باش نه دلیل غم اون...
تشویقها و نقدها، دست زدنها وکف زدنها، تعریفها و تمجیدها تمام از بین میروند، مثل صاحبانشان که از بین میروند. اگر غیر از خدا هواسمان به کس یا جای دیگری باشد ضرر کردهایم.
سنگینی باری که خدا بر دوش ما میگذارد آنقدر زیاد نیست که کمرمان را خم کند، آنقدر است که ما را برای دعا به زانو درآورد...
خدانکنه تا آدم نشدیم دنیا بهمون رو بیاره...
اگه بی حجابی تمدن است پس حیوانات متمدنترین مخلوقات خداوند هستند... آیا بهتر نیست به گونهای لباس بپوشیم که به جای نگاههای حرام به دیده احترام به ما بنگرند...
شما آهن ربایی زنده هستید، در مورد هرچه بیندیشید همان را به خود جذب می کنید!
آدمها از اینکه بعد از مرگ فراموش شوند وحشت دارند ولی چه سخت است زنده باشی و فراموش شوی.
مادامی که تلخی زندگی دیگران را شیرین کنی، بدان که زندگی میکنی!
شانس، نقطه تلاقی فرصت و آمادگی است.
باران به خاطر استمرارش سنگ را سوراخ میکند نه قدرتش!!
برای زندگی فکر کن ولی غصه نخور.
بزرگترین انسانها لحظهی مرگ برای خود جشن تولد میگیرند.
شاید نشود به گذشته بازگشت و یک آغاز زیبا ساخت، ولی میشود هم اکنون آغاز کرد و یک آینده زیبا ساخت.
هنر انسان در ایجاد فرصت نیست، بلکه از فرصت استفاده کردن است.
خردمند آنچه را که میداند نمیگوید ،ولی آنچه را که بگوید میداند!

