تبليغاتX
شاید چند جمله کوتاه

چه رنجی است لذت ا را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و

 

چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن،در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است ....

 

                                                                    دکتر علی شریعتی

 

زندگی زیباست ، زشتی های آن تعبیر ماست،در مسیرش هرچه نازیباست تقصیر ماست.

 

زندگی هنر نقاشی است، سعی کن همیشه طوری زندگی کنی که هیچ وقت

 

حسرت داشتن پاک کن رانخوری.

 

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم ماندنی ، نه حاشیه ای از یاد رفتنی.

 

علت توجه بشر به آسمان این است که دستش آن طوری که می خواهد به آن نمی رسد.

 

وقتی کوچک بودم فکر می کردم که عشق عروسکی است که می توانم با آن بازی کنم،

 

ولی وقتی بزرگ شدم معنی و مفهوم عشق را فهمیدم که من عروسکم.

 

بزرگترین لذت در زندگی انجام دادن کاریست که دیگران می گویند تو نمی توانی.

 

تا توانی با همه یکرنگ باش، فرش از صد رنگ بودن زیر پا افتاده است.

 

آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم

 

از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

 

تقصیر کسی نیست که این گونه غریبیم

 

شاید که خدا خواست که دل تنگ بمیریم

 

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 23:37 توسط ج.ن.ح.ب.ع.آ.م.ز| |
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

 

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

 

 ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

 

گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

 

و او پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد

 

و آشفته سازد خواب خفته گان، خفته را

 

بدین سان بشکند سکوت مرگ بارم را.

 

                                           زنده یاد دکتر علی شریعتی

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 14:54 توسط ج.ن.ح.ب.ع.آ.م.ز| |

۸/۸/۸۸

 

میلاد هشتمین نور،ثامن الحجج، عالم العالمین گرامی باد.

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 17:59 توسط ج.ن.ح.ب.ع.آ.م.ز| |
فرزندان شما فرزندان شما نیستند.

 

آن ها به واسطه ی شما می آیند، اما نه از شما،

 

و با آن که با شما هستند ،اما از آن شما نیستند.

 

شما می توانید مهر خود را به آن ها بدهید،

 

اما نه اندیشه های خود را ،

 

زیرا که آن ها اندیشه های خود را دارند.

 

شما می توانید تن آن ها را در خانه نگاه دارید، اما نه روحشان را،

 

زیرا که روح آن ها در خانه ی فرداست، که شما را به آن راه نیست ، حتی در

 

خواب شما می توانید بکوشید تا مانند آن ها باشد،

 

اما مکوشید تا آن ها را مانند خود سازید.

 

زیرا که زندگی واپس نمی رود و در بند دیروز نمی ماند...

 

                                                                     پیامبر و دیوانه

 

                                                                   جبران خلیل جبران

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 19:23 توسط ج.ن.ح.ب.ع.آ.م.ز| |

 

من از عهد آدم تو را دوست دارم

 

از آغاز عالم تو را دوست دارم

 

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

 

سرودیم نم نم : تو را دوست دارم

 

نه خطی،نه خالی!نه خوابی و خیالی!

 

من ای حس مبهم تو را دوست دارم

 

سلامی صمیمی‏تر از غم ندیدم

 

به اندازه غم تو را دوست دارم

 

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

 

بگوییم با هم : تو را دوست دارم

 

جهان یک دهان شد هماواز با ما:

 

تو را دوست دارم، تو را دوست دارم             

                                             زنده یاد قیصر امین پور

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 22:37 توسط ج.ن.ح.ب.ع.آ.م.ز| |

ساکت و ساده و سبک بود ، قاصدکی که داشت می رفت.

 

فرشته ای به او رسید و چیزی گفت.

 

قاصدک بی تاب شد و هزاربار چرخید و چرخید و چرخید .

 

قاصدک رو به فرشته کرد و گفت :

 

((اما شانه های من ظریف  است .

 

زیر بار این خبر می شکند.

 

من نازک تر از آنم که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم.))

 

فرشته گفت : ((در ست است، آنچه تو باید بر دوش بکشی ناممکن است و

 

سنگین، حتی برای کوه.

 

اما تو می توانی، زیرا

 

قرار است بی قرار باشی.))

 

فرشته گفت: ((فراموش نکن. نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر.))

 

آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند و خبری دشوار که

 

بوی ازل و ابد می داد.

***

 

حالا هزاران سال است که قاصد می رود، می چرخد و می رود،

 

می رقصد و می رود و همه می دانند

 

که او با خود خبری دارد.

 

دیروز قاصدکی به حوالی پنجره ات آمده بود. خبری آورده بود و تو یادت رفته

 

بود

 

که هر قاصدکی یک پیامبر است. پنجره بسته

 

بود، تو نشنیدی و او رد شد.

***

 

اما اگر باز هم قاصدکی را دیدی، دیگر نگذار که بی خبر بگذارد و برود.

 

از او بپرس چه بود آن

 

خبری که روزی فرشته ای به او

 

گفت و او این همه بی قرار شد.

                                             

                                  عرفان نظرآهاری

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 9:21 توسط ج.ن.ح.ب.ع.آ.م.ز| |
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 10:2 توسط ج.ن.ح.ب.ع.آ.م.ز| |

 

دوباره من و  تو با هم حکایتی کوتاه

 

سکوت، گریه، تبسم و صحبتی کوتاه

 

دخیل و نذر و دعا بی‏ثمر نشد، یعنی

 

به  دور چشم سیاهت زیارتی  کوتاه

 

گمان نمی‏کنم این لطف سهم من باشد

 

که پا به پای تو باشم مسافتی  کوتاه

 

اگر چه بین من و تو دو دست بسیار است

 

اگرچه  از  تو  ندارم  شکایتی  کوتاه

 

جواب نامه‏ی من را چگونه خواهی داد

 

سلام  مختصری  یا  عبارتی  کوتاه

                                          هادی خوانساری(کرج)  

 

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 10:55 توسط ج.ن.ح.ب.ع.آ.م.ز| |

 

بر صندلی چوبی نشسته بود وپاکتی پشمی به تن داشت و چای می نوشید، بی خیال. فنجان چای اما از خاطره پر بود و انگار

 حکایت می کرد از مزرعه ی چای و دختر چایکار و حکایت می کرد از لبخندش که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی

 می زد و دستهایش که چه خسته بود وچه قدر گل داشت . چای، خوش طعم بود. پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده و آن

 که عاشق است، دلشوره دارد و ان که دلشوره دارد، دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد.

پس دختر چایکار خدایی داشت.

***

ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت و تا گوسفندان  تا آن کوه بلند و آن روستای  دور و آن چوپان که هر

 گرگ و میش و هر خروس خوان راهی می شد. وتنها بود و چشم می دوخت به دور دست ها و نی می زد و سوز دل داشت.

و ان که سوز دل دارد و نی می زند و چشم میدوزد و تنهاست، حتما عاشق است و آن که عاشق است، دعا می کند و ان که

 دعا می کند حتما خدایی دارد.

پس چوپان خدایی داشت.

***

دست بر دسته ی صندلی اش گذاشت. دست بر حافظه چوب و چوب، نجار را به یاد آورد و نجار درخت را و درخت دهقان را و

دهقان همان بود که سال های سال نهال کوچک را آب داد و کود داد و هرس کرد و پیوند زد. و دل به هر جوانه بست و دل به هر

برگ کوچک .

و آن که می کارد و دل می بندد و پیوند می زند، امیدوار است و آن که امید دارد، حتما عاشق است و آن که عاشق است، دعا

می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد.

پس دهقان خدایی داشت.

***

و او که بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید ، با خود گفت : ((حال که دختر چایکار و چوپان

جوان و دهقان پیر خدایی دارند، پس برای من هم خدایی است. )) و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست از صندلی چوبی و

ژاکت پشمی و فنجان چای هم به خدا راهی است.

                                                                                                         عرفان نظر آهاری

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 11:8 توسط ج.ن.ح.ب.ع.آ.م.ز| |

من نه از جنس خدایم و نه از جنس بلور نابی و پاکی و خالص صفتی نیست درم، من همانم که خودم میدانم. من همانم که خدا می داند ...

 

آدما دوستان صمیمی را زود از یاد می برند، همین که باران بند آمد چترهایشان را جا می‏گذارند.

 

یک عشق بزرگ، به موجودات بسیار ساده قدرت و قابلیت تیزهوشی، از خودگذشتگی و اعتماد و اطمینان خاص می‏بخشد.                                                                                

                                                                                                   آندره موروا

 

همیشه دلیل شادی کسی باش نه قسمتی از شادی اون و همیشه قسمتی از غم کسی باش نه دلیل غم اون...

 

تشویق‏ها و نقدها، دست زدن‏ها وکف زدن‏ها، تعریف‏ها و تمجیدها تمام از بین می‏روند، مثل صاحبانشان که از بین می‏روند. اگر غیر از خدا هواسمان به کس یا جای دیگری باشد ضرر کرده‏ایم.

 

سنگینی باری که خدا بر دوش ما میگذارد آنقدر زیاد نیست که کمرمان را خم کند، آنقدر است که ما را برای دعا به زانو درآورد...

 

خدانکنه تا آدم نشدیم دنیا بهمون رو بیاره...

 

اگه بی حجابی تمدن است پس حیوانات متمدن‏ترین مخلوقات خداوند هستند... آیا بهتر نیست به گونه‏ای لباس بپوشیم که به جای نگاه‏های حرام به دیده احترام به ما بنگرند...

 

شما آهن ربایی زنده هستید، در مورد هرچه بیندیشید همان را به خود جذب می کنید!

 

آدم‏ها از اینکه بعد از مرگ فراموش شوند وحشت دارند ولی چه سخت است زنده باشی و فراموش شوی.

 

مادامی که تلخی زندگی دیگران را شیرین کنی، بدان که زندگی می‏کنی!

 

شانس، نقطه تلاقی فرصت و آمادگی است.

 

باران به خاطر استمرارش سنگ را سوراخ میکند نه قدرتش!!

 

برای زندگی فکر کن ولی غصه نخور.

 

بزرگترین انسان‏ها لحظه‏ی مرگ برای خود جشن تولد می‏گیرند.

 

شاید نشود به گذشته بازگشت و یک آغاز زیبا ساخت، ولی می‏شود هم اکنون آغاز کرد و یک آینده زیبا ساخت.

 

هنر انسان در ایجاد فرصت نیست، بلکه از فرصت استفاده کردن است.

 

خردمند آنچه را که میداند نمی‏گوید ،ولی آنچه را که بگوید میداند!

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 9:27 توسط ج.ن.ح.ب.ع.آ.م.ز| |